الشيخ علي اكبر النهاوندي

368

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

كارى ندارم . حضرت عيسى داخل آن شهر شد ، در كوچه‌هايش مىگشت و به نظر فراست بر ديوار خانه‌ها مىنگريست ، ناگاه نظر انورش بر خانهء خرابى افتاد كه از همهء خانه‌ها پست‌تر و بىرونق‌تر بود . گفت : گنج در ويرانه مىباشد و اگر كسى در اين شهر قابل هدايت هست ، بايد در اين خانه باشد . پس در زد . پير زالى بيرون آمد و پرسيد : كيستى ؟ فرمود : من مرد غريبم و به اين شهر وارد شده‌ام ، آخر روز شده ، مىخواهم امشب ، مرا پناه دهيد كه در كاشانهء شما به سر برم . زن گفت : پادشاه حكم فرموده غريب را در خانهء خود راه ندهيم ، امّا به حسب سيمايى كه در تو مشاهده مىكنم ، مهمانى نيستى كه نتوان دست ردّ بر جبينت گذاشت . هنگامى كه سلطان خورشيد انور ، در كاشانهء مغرب سر بر بستر نهاد و آن مهر سپهر نبوّت ، خورشيدوار بر ويرانهء آن عجوزه تابيد ؛ كلبهء حقير آن سعادت قرين رشك فرماى ، گلستان جنان گرديد و از در و ديوار خانهء تار آن محنت آثار ، مانند سينهء عارفان ، اشعهء انوار دميد . آن خانه ، براى مرد خاركشى بود كه دار فانى را وداع كرده بود . آن پير زال ، زوجهء او بود ، فرزند يتيمى از او مانده بود ، آن فرزند ، به شغل پدر مشغول بود و به قليلى كه تحصيل مىنمود ، معاش مىكردند . در اين‌وقت ، پسر از صحرا مراجعت نمود . مادرش گفت : امشب مهمان غريبى وارد خانهء ما شده ، آن‌چه آوردى ، نزد او ببر و در خدمتش ، تقصير منما ! پسر ، نان خشكى كه تحصيل نموده بود ، خدمت آن حضرت برد و ايشان تناول نمود ، آن‌گاه مكالمه را با او آغاز نمود و از جواهر كلمات آبدار بر كوامن اسرار آن درّ يتيم مطّلع گرديد . پس به فراست نبوّت ، او را در غايت فتوّت ، حيا ، استعداد و قابليّت يافت ؛ امّا اندوهى عظيم و شغلى گران در خاطر او استنباط نمود ؛ چندان‌كه بيشتر از درد نهانى او استفسار كرد و او در اخفاى حال كثير الاختلال خود مبالغه نمود .